رشوه به خدا

داشتم یه کتاب مربوط به قرون وسطی رو میخوندم که مردم پول می دادند به کشیش ها تا زمینی را در بهشت بخرند! فکر می کردم شاید درک آن ها از بهشت و زندگی همان قدر هستش ولی یکدفعه دچار یک پارادوکس شدم ...خیلیهامون هرجا به مشکلی برمیخوریم نذری میکنیم به این امید که مشکل حل بشه.... اگه این امر صادقانه نباشه چی میشه؟ آیا این هم نوعی رشوه به خداست؟خدا با چه دیدی به این قضیه نگاه میکنه؟ آیا این قضیه به ایمان طرف بستگی داره؟بقول یه نفر یک وقتایی به این ایمان هایی که بعضیا دارن حسودیم میشه که خیلی راحت با یک شمع یا نذر ونیاز به اون چیزی که میخوان میرسن  و ما هنوز درگیر پارادوکسهای خودمونیم....حالا جواب پارادوکس هر چی میخواد باشه...

 

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!)) 

/ 237 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

شاید یه کمش هم به خود خدا بر می گرده .همیشه یه راهی یه روزنی یه دلیلی واسه کمک کردن جور می کنه . گمونم واسه خاطر شنیدن حرفهایی که واسه نگفتنه.

نیلوفر

وااااااااااا مگه یه آپ کردن چقدر وقت می بره ؟؟؟؟!!!!

شیدا

آسمان‎ ‎را قسمت كردند:..... تكه اي براي بركه..... تكه اي براي رود.... تكه اي براي‎ ‎دريا‎ دلم را قسمت كردند:... .......تكه اي براي تو.... تكه اي براي تو...... تكه اي‎ ‎براي تو‎

شیدا

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به کجا می نگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه ‏را می فهمی می شود مثل نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم تنها نیستی تو تو خدا را داری و ‏من آرامش چشمان تو را میخواهم

محمد

نه خوشم اومد خیلی خوب بود خدا رو تو زنجیره ادراک پیدا نمیکنی اون اونقدری به منو تو میده که از تماشا لذت ببریم

Topfeeling

مشتري اين وبلاگ شدم واقعا آموزنده بود. ممنون [گل]