عشق در بیمارستان

دنیای واقعا خیلی‌ کوچیکیه...به صورت کاملا اتفاقی یک همکار قدیمی‌ رو که باهاش اختلاف فکری تو زمینه کاری داشتی و این تضاد دیدگاه تا حد متوقف کردن پروژهای مشترک کاری جلو رفت رو تو جایی‌ که انتظارشو نداری میبینی‌...نمیدونی باید چیکار کنی‌ که خودش با یه لبخند میاد طرفت و  سر صحبت رو باز میکنه....گرمتر از اونی‌ که فکرشو میکنی‌....شروع می‌کنین صحبت کردن از کار و پروژه و آخرشم راجع به مسائل شخصی‌....اتفاقهایی که تو این  مدت واستون افتاده ....و اونقدر صمیمی‌ و از صمیم قلب از موفقیتت خوشحال می‌شه و از شکستهات ناراحت و باهات همدردی می‌کنه که یه لحظه آرزو میکنی‌ کاشکی‌ هموطن و همسن و همزبونت بود یا حداقل نزدیکت زندگی‌ میکرد که مثل یه دوست قدیمی‌ هر از گاهی‌ همدیگه رو ببینین و گپی‌ بزنین....

 

 لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

 از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم...

   چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
 
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

  در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

 

پ.ن.1:این مرزها را هرگزخداوند به وجود نیاورده است.

 پ.ن.٢:محبت نیرومندترین قدرتی است که جهان در اختیار خود دارد و در عین حال ساده ترین نیرویی است که بتوان تصور کرد ............... مهاتما گاندی 

پ.ن.٣:مردم چیزهای نو را با آغوش باز میپذیرند، تنها به این شرط که فرق چندانی با چیزهای قدیمی نداشته باشند.

/ 82 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پادلمه

یا ایها المرتضی لطفا یه متنی بنویس یه تغییری بده راستی روز کارگر هم مبارک مهندس

خاطره

سلام جناب اینموریکس عزیز با زحمتهای ما؟ خوبی؟ خوندن مطالبت مثل همیشه جالبه، تازه اینم بگم که من گاهی یه تیکه هایی از چیزایی که نوشتیو کپی می کنم و به خودم ایمیل می زنم[تعجب] تا داشته باشم[زبان] اون دوست قدیمی، لازم نیست حتما هم وطن و هم زبان باشه، خودتو محدود نکن. با یه غیر همزبان هم می شه دوستی کرد، همونطور که گاهی با یه همزبان و هموطن و همشهری نمی شه دوستی کرد. (البته که هیچوقت دوستی با یه غیر همزبان مثل دوستی با همزبانت نمی شه، اما تنها شرط هم نیست، وجه اشتراکهای دیگه هم مهمه، مثل همونایی که خودت گفتی، هم کار بودن، و....) [گل]

به همین سادگی

سلام حال شما چطوره؟ خیلی وقته فرصت زیادی ندارم واسه سرزدن به وبلاگای دوستان ندارم ببخشید...

سیما

سلام نوشته هات قشنگ بود [لبخند] کاش همیشه همه چی به این راحتی بود

هر کی باشه

چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر رومانتیک بــــــــــــــــود...اشکم درومد...[ناراحت]

بافتآ

خواندن این پست خیلی لذت بخش بود. ممنون