نقطه آبی رنگ پریده

اکثر اوقاتی که سوار هواپیما میشم  اگه کنار پنجره نشسته باشم  همیشه بعد از مدتی نگاه کردن به بیرون و زمین از اون ارتفاع یه حس عجیبی بهم دست میده....وقتی هواپیما از روی مناطق متفاوتی با سرعت رد میشه که آدمهایی با فرهنگ ٬ مذهب ٬ عقاید ٬ زبان و نژاد های مختلف دیگه دارن زندگی میکنن و از اون ارتفاع وقتی به آدمهایی که به اندازه سر سوزن هم دیده نمیشن و خونه ها و شهرهایی که بزور کمی از خاطرات کوچیکیمون بزرگتر بنظر میان نگاه میکنی و یکم که  فکر میکنی میبینی که توی همین خونه ها و تو وجود همین سر سوزنها  چقدر امید و آرزو و غم و شادی و محبت و  حسادت و کینه و دروغ وصداقت و ... داره فوران میکنه  و میبینی تمام چیزهایی که واسش شب و روز تلاش میکردی خیلی کوچیکتر از اونیه که بخوای از اینجا ببینیش و لذت ببری شاید بفهمی که زندگی چقدر غبار گونه و کوچک به نظر میاد...فکر کنم مطلبی که کارل ساگان ستاره شناس آمریکایی تو کتاب نقطه آبی رنگ پریده نوشته خیلی  کاملتر و جالبتر از نوشته من باشه...

 این عکسی است که فضاپیمای وویجر از زمین گرفته است. عکسی که زمین در فضا رو از فاصله 6.4 میلیارد کیلومتری نشون میده. در این عکس زمین تنها 0.12 پیکسل ، اندازه داره!

 

 

                                                

دوباره به این نقطه نگاه کنید.آنجاست. خانه آنجاست. ما
آنجاییم. تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابحال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در اینجا سپری کرده اند.

مجموع تمام خوشی ها و رنج های ما ٬ مذاهب دلگرم‌کننده٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی ٬ هر شکارچی و صیاد٬ هر قهرمان و ترسویی٬ هر آفریننده و نابودکننده تمدنی ٬ هر شاه و رعیتی ، هر زوج جوان عاشقی ، هر کودک امیدواری ، هر مادر و پدری ، هر مخترع و مکتشفی ، هر معلم اخلاقی ، هر سیاستمدار فاسدی ، هر ابرستارهای ، هر رهبر کبیری و هر قدیس و گناهکاری در تاریخ نوع بشر آنجا زیسته اند روی همین نقطه غبارگونه معلق در پرتو آفتاب .

 زمین جایگاهی خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خونی فکر کنید که به وسیله ژنرالها و امپراتورها جاری شدند تا آنها بتوانند برای زمانی کوتاه ، آقای قسمتی از این نقطه شوند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر (که از این فاصله بسختی قابل تشخیص هستند) متحمل شده اند بیاندیشید چقدر کجفهمیهای آنها زیاد است ، ٬ چقدر اینان برای کشتن یکدیگر مشتاق و حریص هستند٬ چقدر با حرارت از یکدیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم اینکه ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای تنها در تاریکی احاطه کننده کهکشانهاست. در این تاریکی ما و  در تمام این عظمت و وسعت ٬ هیچ نشانه ای از اینکه کمکی از جایی میرسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آنجا مهاجرت کند. مشاهدات٬ بله٬ استقرار٬ هنوز نه. دوستش بدارید یا نه ٬ هم اکنون زمین تنها جایی است که می توانیم  بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد
.به نظر من ، این تصویر ، بر مسئولیت ما برای برخورد مهربانه و مشفقانه با یکدیگر و همچنین بر گرامی داشتن و محافظت از این نقطه آبی رنگ پریده  تأکید میکند تنها خانهای که تا به حال شناختهایم.

پ.ن.1: میتونین به این نوشته‌های کارل ساگان با صدای خودش  گوش کنید. (از اینجا  دانلود کنین)

پ.ن.2: متن انگلیسی مربوط به این نوشته رو  تو پست قبلیم آوردم...

 پ.ن.٣: کل کتاب صوتی نقطه آبی رنگ پریده با صدای خود کارل ساگان رو از اینجا میتونین دانلود کنین

/ 227 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریبا

سلام ! متن های شما خواندنی و گیراست ! برای بهره بردن از نوشته هایمان با تبادل لینک موافقید؟

سحر

سلام شما نمی خوای آپ کنی؟؟؟!!!

مامانی

خوانده بودیم باز مرور کردیم متشکرم [گل]

حامد

سلام کم پیدا شدی نمی یای قبلا می اومدی یه گل می دادی و می رفتی حالا دیگه نمی یای[سوال][تعجب] داش ما بیشتر از اینا مخلصیم[تایید][تایید][قلب]

مریم

سلام امیدوارم از من دلگیر نباشید من فقط از روی کنجکاوی اون سوال رو پرسیدم راستی متن خیلی جالبی بود من کامل خوندمش امیدوارم موفق باشید[گل][گل]

بافتآ

کامنت گذاشتن اینجا دیگر بی معنی به نظر می رسد... مدت هاست که شما به این خانه سر نزدید... پست ها را... بیشترش را خوندم... و این پست من رو خیلی وسوسه کرد که براش کامنت بگذارم... وقتی از شیشه هواپیما به زمین به شهربزرگ تهران نگاه می کنم... فکر می کنم که چقدر من در مقابل دنیا کوچکم... همیشه فکر می کنم که مثل یک مورچه کوچولو هستم... چه چیزی ما را با این همه حقارتمون نگه می دارد و حفظ می کند؟ فکر می کنم که چقدر بیهوده خودمون را بزرگ تصور می کنیم و مشکلاتمون را و شادی هایمان را و... خیلی قشنگ گفتید... و کارل ساگان هم خیلی قشنگ گفت... راستش من یک همچین تجربه ای را در عالم رویا داشتم... یک رویای خیلی خیلی واقعی... اما در آن تجربه... روح من در کنار کره زمین قرار داشت... روحم چیزی بود که کره زمین در مقابلش مثل یک توپ فوتبال به نظر می رسید... و وقتی با سرعت به انتهای جهان حرکت کردم... ستاره ها در نظرم مثل خطوط نورانی دیده می شدند... و وقتی خیلی دور شدم... کل کائنات به اندازه یک سینی بود که می توانست توی دستم قرار بگیرد... به نظرم اینکه شما نوشتید و اینکه من می گویم دو جنبه وجود ما انسان هاست... از نظر مادی خیلی خیل