دورها آوائیست که مرا میخواند......

خیلی وقته که میخوام بیام یه چیزی بنویسم...یکم حوصلش نبود یکم هم وقتش....میدونم دیر شده ولی چه میشه کرد...اندکی مشغولم...زندگی حرفه ایم بی اراده داره تغییر می کنه.... پایانی زودهنگام در ابتدای شروع یک قرارداد بسیار خوش آیند برای طرفین...هیچ طرف اینو نمیخواست ولی میدونستیم باید انجام بشه....مثل بقیه بایدها و نبایدها که تحمیل میشه...  علت و داستانش طولانیست .....یه شخص ثالث با یک حرکت اشتباه.... می ترسم از آن غیرتی که لگد مال گردد و عزتی که فراموش شود سر را بلند می گیرم که سرافکندگی من موجب جشن شیطان است.....
 باید تو شرکت کارامو یواش یواش به نفر جدید منتقل کنم.خودمم باید کارای دیگمو انجام بدم و تموم کنم....... .زونکن یه پروژه رو که ورق میزنی دقیقا مثل  دفتر خاطرات می مونه... دفتر خاطرات زندگی حرفه ای....الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم اونم قسمتی از زندگیمو تشکیل میداد مثل بقیه چیزها... .می بایست میرفتم شهرش...هرجور شده اطلاعات دقیق و کاملی ازش جمع میکردم...باهاش بیشتر آشنا میشدم....اکثر اوقات ترجیح میدادم بجای موندن تو هتل چند ستاره و بررسی از راه دور برم داخل شهر.....دیدن بازارهای محلی همیشه واسم جذاب و معرکه هستش مخصوصن اگه یه چیزی هم گیر بیارم که بخورم......بعدشم قدم زدن تو خیابوناش و جاهای دیگه...بعد یه مدت یواش یواش میشه فهمید فرهنگ مردم چجوریه...تجربه بودن با فرهنگهای مختلف خیلی ارزشمنده.همیشه گیر نمیاد..... 
.بعضی از پروژه ها مثل دوستای قدیمیم میمونن که مدتهای مدیدی کنار هم و با هم بودیم.کلی با هم کلنجار رفته بودیم بعضی وقتها من اونو مغلوب میکردم بعضی وقتها هم اون.اولش با هم کنار نمیومدیم ولی آخر سر تصمیم میگرفتیم با هم دوست باشیم.اینجوری به نفع هردومون بود چون غیر از ما خیلیها بودن که نمیخواستن ما با هم باشیم..بخاطر خودمونم که بود باید با هم کنار میومدیم که غریبه به جمعمون نیاد.
امروز اولین و یکی از قدیمیترین دوستانم رفت تو زندگی حرفه ای یکی دیگه.سخته که آدم دوستای قدیمیشو از دست بده..یه جورایی یهو احساس خلآ می کنه..بهر حال قسمت اینه که جای جدیدمو تو زندگی پیدا کنم هر چند واسه جایی که بهش رسیده بودم سالها زحمت کشیده بودم...بقول چارلی چاپلین که میگه : در دنیا جای کافی برای همه است پس به جای آنکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی....نمیدونم من جای کسی رو گرفته بودم که الان باید جای خودمو(بهتر بگم جای خودشو)بهش بدم یا کسی جای اصلی منو گرفته که باید بهم بده؟مهم نیست بهر حال دیر یا زود همه چیز رو  باید گذاشت و گذشت........ دورها آوائیست که مرا میخواند.
خاطرات بهم ریخته::
– بلیط-هواپیما- گرما- کارون – نفت – جلسه – فلافل- آبادان- بازار عربها –چاه نفت – هتل-پل فلزی-- آفتاب داغ داغ-کوت عبدا...--اروندرود-گرمازدگی-  گاز- -پروژه- صبح زود- کیانپارس- نقشه- فرودگاه..........به امید دیدار سرزمین طلا.........راستی همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشقند.

 

"Has it ever happened to you," Leon went on, "to come across some vague idea of one's own in a book, some dim image that comes back to you from afar, and as the completest expression of your own slightest sentiment?"……."I have experienced it," she replied………"That is why," he said, "I especially love the poets. I think verse more tender than prose, and that it moves far more easily to tears." ……..from Madame Bovary

 

/ 23 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علیرضا

سلام موری جان...خوبی؟یه خبری از خودت بهمون بده...یدفعه مثل شهاب سنگ میای همه چیز رو عوض می کنی و بعدش غیبت میزنه.....موبایلتم که هیچی.حرفشو نزن....با من در تماس باش...الان کجایی؟؟چه میکنی؟؟؟بهم حتما خبر بده....

آرام (قلمدونی من ...)

توي يك كوير دور يك درختي خسته بود يك درختي نا اميد كه دلش شكسته بود سلام عزیز می دونم سژشاید در موردم فکرهای زیادی کردی یا شاید هم اینقدر هم بی ارزشم که حتی در مورده من اصلا فکری نکردی ولی هرچی باشه من دوست دارم و به سراغت اومدم دستمو بی جواب نذاری من هم منتظر حضورت هستم ..... بیا که آپ کردم ...

یاسمن

ممنون اين قشنگ ترين كامنت اين پستم بود... ايمان دارم كه كائنات بهترين ها رو نصيب شما ميكنه... فردا ميگيرم و به دستشون ميرسونم.

آرام (قلمدونی من ...)

سلام رفیق و یار گلم می دونم خیلی خیلی دیر می آم ولی به بزرگواری خودت منو عفو کن چون زیاد سره حال نیستم دیگه ولی به محض اومدن سراغ رفقا رو می گیرم بدون دوست دارم .... بازم آپم سرت گرف یه سری به من بزن ...

lish

سلام وبلاگ با مزه ای داری معلومه واقعا حرفه دلت و میزنی عین خودم[چشمک]

مهسا

سلام وبلاگ با مزه ای داری معلومه واقعا حرفه دلت و میزنی عین خودم[چشمک]

مهسا

سلام وبلاگ با مزه ای داری معلومه واقعا حرفه دلت و میزنی عین خودم[چشمک]

ایده

سلام. آدمها ذاتشون متفاوته. خیلی ها رو میشناسم که راحت کنده میشن و میرن سرغ چیزای جدید. خیلی ها هم مثل من دوست دارن سلسله وار و پیوسته یه چیز یا کار خاصو تا ابد دنبال کنن. منم وقتی کاری رو باید تحویل بدم به کسی همین حسو دارم. من هیچ وقت نتونستم مادام بواری رو درک کنم. هیچ وقت. تمام مدتی که با اون کتاب مشغول بودم همش فکرم در حال جنگیدن بود با شخصیت داستان. راستی تو هم تو کار نفتی؟!

ایده

بله من تو حوزه نفت مشغول به کارم.